أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

148

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

بود و در دست مكّيان اسير بود بنزديك رسول آمد مكّيان در حقّ او نامه نوشتند و او را باز خواستند و دو مرد را از بنى عامر بفرستادند رسول ( ص ) او را بايشان داد او گفت يا رسول اللّه مرا با مشركان ميدهى ؟ - گفت : يا هذا ، برو و صبر كن كه ميان ما عهدى است كه آن را خلاف نشايد كردن ، او با ايشان برفت تا بذو الحليفه « 1 » رسيدند و به چيزى خوردن مشغول شدند و تيغى نزديك ايشان نهاده بود در نيام ، گفت : اين تيغ نيكو هست ؟ - گفتند : هست گفت : شايد تا ببينم ؟ - گفتند : روا باشد ، بر گرفت و از نيام بركشيد و نيك در نگرست و در دست بجنبانيد و بزد از آن دو يكى را بكشت و ديگرى بگريخت و روى بمدينه نهاد رسول ( ص ) چون وى را از دور بديد گفت : اين مرد مذعورست چون نزديك رسول رسيد گفت : ما وراءك ، ؟ - چه رسيد ترا ؟ - گفت : صاحب شما صاحب ما را بكشت در حال ابو بصير عتبه درآمد و تيغ بدست ؛ گفت : يا رسول اللّه ذمّت تو وافى باشد و تو از عهده بيرونى ، رسول ( ص ) گفت : ويل امّه مسعر حرب لو كان معه رجال ، چون اين سخن بشنيد دانست كه رسول او را بدست باز دهد از پيش رسول باز آمد و بكنار دريا رفت به راه شام كه گذر قريش بر آنجا بودى مسلمانانى كه بمكّه بودند بشنيدند نزديك او رفتند تا هفتاد مرد بر وى جمع شدند و ابو جندل نيز با نزديك او شد و هيچ كاروان بايشان بنگذشتى و الّا كه ايشان ميكشتند و مال مىبردند تا مكّيان بفرياد آمدند و رسول را شفاعت كردند كه ايشان را باز خوان و قرار ما با تو آنست كه كه هر كه از ما به تو آيد حكم او ترا « 2 » باشد و تو او را با مامده ، رسول ( ص ) كس فرستاد ايشان را باز خواند اينست قصّهء اين آيت كه [ هُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا ] ايشانند آنان كه كافر شدند و باز داشتند شما را از مسجد حرام و زيارت كردن كعبه و هدى را نيز باز داشتند در حالى كه معكوف و محبوس بودند و نگذاشتند كه بمحلّ خود رسند و اگر نه مردانى و زنانى بودندى بمكّه مؤمن و مؤمنه كه شما ايشان را نمىشناسيد و نمىدانيد و بر ايشان

--> ( 1 ) - در منتهى الارب گفته : « ذو الحليفه كجهينة موضعى است بر شش ميل از مدينهء منوّره و آن آب بنى چشم و ميقات اهل مدينه و شام باشد و موضعى است ميان جاده فرد است عرق » . ( 2 ) - در نسخ « حكم او را » و در بعضى « حكم او روا » .